تبليغاتX
...حرفهای ی دل شکسته تنها...
...حرفهای ی دل شکسته تنها...
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387
میخواهم امشب به تو بگویم

 

میخواهم امشب به تو بگویم ...

 

آسمانی تاریک ، انتظار شبانه برای دیدن چهره ماه تو ....

پایان انتظار دیدن چهره ماهت ، نفسی تازه از یک دیدار عاشقانه در میان ستارگان همراه

با چند قطره اشک شوق در چشمهایم !

در تب و تاب گفتن کلامی که به تو بگویم دوستت دارم ! اما نمیتوانم!

تو را میپرستم بعد از او که تو را برایم آفرید !

امشب رازی در دلم نهفته است  که تا به حال قلبم آن را به تو نگفته است !

میخواهم امشب به تو بگویم ...... بگویم که ...دیگر تنها نیستم !

از لحظه ای که تو آمدی بی قرار یک لحظه تنهایی برای باور این عشق رویایی هستم!

تنها نیستم ، یا با تو ام یا به یاد تو .....

میخواهم امشب به تو بگویم .... بگویم که... خیلی خوشبختم از اینکه تو را دارم !

تو را دارم و روزی صدها بار او که تو را به من داد شکر میکنم !

تو برایم یک هدیه باارزشی ، هدیه ای از طرف خدا ، برای این قلب تنها ، تا آخر دنیا !

میخواهم امشب به تو بگویم ... بگویم که بدون هرگز ...

هرگز نمیتوانم ، بمانم در این دنیا ، نفس بکشم ، زندگی کنم برای فردا ... یک فردای پوچ

که بی تو نه لحظه قشنگی در آن است و نه پایان شیرینی دارد !

امشب میخواهم به تو بگویم ... بگویم تو را میخواهم برای همیشه ، تا آخرین نفس ،

آخرین نفسی که به عشق تو با همان نفس آخر از این دنیا بروم !

میخواهم امشب  به تو بگویم ، بگویم که .... تو .... را ....خیلی دوست دارم ...

 

دکلمه متن بالا ( با صدای خودم )

یا مهدی ادرکنی 

         

عشق را با تو میخواهم

 

پیش از آنکه تو را ببینم و با تو همسفر جاده های زندگی شوم ، پیش از آنکه تو بیایی و

مرا از حال و هوای دلگرفته ام رها کنی معنای واقعی عشق را نمیدانستم و عشق

برایم بی معنا بود...

پیش از آنکه تو بیایی قلب من بازیچه ای بیش نبود ، روزی صدها بار میشکست و

همیشه آرزوی یک لحظه تنهایی میکرد !

عزیزم تو آمدی و هوای قلبم را بهاری کردی ، تو را برای همیشه لایق قلبم میدانم !

عشق را با تو شناختم ای یار همیشه وفادارم ، همیشه ماندگارم !

تو یک عشق جاودانه ای ، عشقی که هیچگاه نمیمیرد و نمیسوزاند قلبم را !

پیش از آنکه تو بیایی آرزوی تو را داشتم ، روزی صدها بار تو را از خدا میخواستم !

تو آمدی ، با عشق آمدی ، هدیه کردی به من محبتهایت را و قلبم را عاشق قلب

مهربانت کردی !

هر چه بخواهم از خوبیهای تو بگویم نمیتوانم ، تو بهترینی عزیزم...

تویی عزیز دلم ، گلم ، همدمم ..... فدای تو ، هر وقت بخواهی میشوم قربان تو..........

خیلی دوستت دارم عزیز دلم ، تو یعنی عشق ، یک عشق بی پایان.....

چه صفایی دارد این زندگی با تو ، چه لذتی دارد لحظه های عاشقی در کنار تو ..

چقدر تو مهربانی ، فدای قلب مهربانت...

حالا که عشق را با تو شناخته ام بگذار به تو بگویم که بدجور عاشقت هستم !

حالا که معنای دوست داشتن را به من یاد دادی بگذار به تو بگویم که خیلی دوستت

دارم.....

حالا که زندگی تنها با تو شیرین است بگذار بگویم که بدون تو هرگز عزیزم ....

عزیزم ، ای بهترینم حالا که تو را دارم دلم بیشتر از همیشه شاد است .....

خیلی خوشبختم از اینکه تو را دارم ، هیچوقت تنهایت نمیگذارم ، با تو میمانم تا لحظه ای

که در این دنیا مهمانم!

عشق را با تو شناختم ، عشق را تنها با تو میخواهم ، عشق را بدون تو بی معنا میدانم!

 

  دکلمه متن بالا  (با صدای خودم)

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط : اميد غلامی
دوشنبه هفتم مرداد 1387
مرگ شیرین

مرگ شیرین

 

 می بینی عزیزم که چقدر دنیا بی وفاست؟

 

میخواهند ما را از هم جدا کنند !

 

میخواهند کاری کنند که ما در حسرت هم بنشینیم!


خورشید دیگر برای ما نمی تابد ، حتی او نیز دلسوز ما نیست !


گلی چیدم و خواستم آن را به تو بدهم ، طوفان آمد و آن گل را پر پر کرد!


سرنوشت با ما نامهربان است ، جرم من تنها عاشقیست ، روزگار با ما ناسازگار

 

است!در این دنیا باشم یا در آن دنیا ، برای تو میمیرم !

 

آخر قصه شیرین است آنگاه که با دلی عاشق از این دنیا میروم !


زمین و زمان با ما نمیسازند ، لحظه ها تند تند میگذرد ، انتظار معنایی ندارد، نمیدانند

 

در دل ما چه میگذرد !


صدای ما را کسی نمیشنود ، درد دل ما را کسی نمیفهمد ، راز قلب ما را کسی

 

نمیداند، انگار باید رفت از اینجا ، باید سوخت در این راه ، برای من زیباست این لحظه

 

ها زیرا عاشقم ، عاشق تو که لایق منی عزیزم !

 

مرگم نزدیک است ، آنگاه که حکم حبس ابد در آن دنیا برای قلبم از سوی سرنوشت

 

صادر میشود . میخواهند به جرم اینکه عاشقت هستم قلبم را به طناب دار بیاویزند،

 

 آه چه شیرین است از عشق تو مردن ....

 

چه شیرین است آنگاه که تو در قلبمی و من میمیرم ، احساس میکنم همراه با تو به

 

آن دنیا میروم !


میبینی عزیزم که چقدر سرنوشت بی وفاست؟

 

گناه من این است که دیوانه تو هستم ، مرا از این دنیا جدا کردند چون دیوانه ام!


ای روزگار  بگذار وصیتی بنویسم برای معشوقم ، تنها یک کلام ، یک لحظه !

 

وصییت من به او این بود که از تمام دار دنیا قلبی دارم که تنها تو درون آن هستی پس

 

دیگر چیزی ندارم به تو بدهم جز کلامی که درون قلبم برای همیشه میماند و آن کلام

 

این است : خیلی دوستت دارم .......

 

 

دکلمه متن بالا

 

 

 

 

 

مواظب دلت باش

 

 

 

فدای آن دل پاکت ، دلی از جنس محبت و عشق ...

 

حیف این دل است اگر بشکند ، اگر همدرد غم و غصه های دنیا شود....

 

حیف این دل است اگر نا امید شود ، اگر همنشین اشکهای بی گناهت شود....

 

دلت را اسیر بی وفاییها نکن ، همیشه آرام باش ، تا دلت نیز آرام باشد ....

 

دلت را در دام یک دل سیاه نینداز ، همیشه شاد باش ، تا دلت مثل یک شمع نسوزد ،

 

مثل ستاره ای باشد درخشان ، مثل خورشید باشد همیشه تابان ....

 

مواظب دلت باش عزیزم ، قدر آن را بدان ، تو تنها همین دل را داری که اینک میتوانی

 

به آن امید دهی ، رهایش کن از دام بی محبتی های این زمانه ....

 

اگر دلی شکست ، زندگی ویران میشود ، اگر اشک از چشمی آمد ، دل میسوزد

 

آنگاه زندگی سرد و بی روح میشود ....

 

با دل ، یکرنگ باش تا با دلت مهربان باشند ، با دل ، وفادار باش ، تا دلت را بازیچه قرار

 

ندهند!


اگر میخواهی به قله خوشبختی برسی ، اگر میخواهی عاشق بمانی و هیچگاه

 

شکست نخوری با دلی باش که قدر آن دل پاکت را بداند ، مواظب دلت باش ، دلت را

 

به آتش نکشند ، آن را در دره غمها رها نکنند و کاری نکنند که تو از بازی روزگار

 

خسته شوی !


در این زمانه دلهای بی وفا فراوان است ، گونه ها پریشان است ، چشمها گریان

 

است ، مواظب دلت باش عزیزم ، دلت را در حسرت آن روزهای شیرین نگذار !


نگاهی به رنگ آبی آسمان ، دلی به وسعت عشق و آرامش آن لحظه های ناآرام،

 

هوای خوب ، صدای دلنشین قلبهای خوشبخت و حضور در صحنه تکرارنشدنی

 

زندگی ، مواظب دلت باش ، زندگی پر از کویر تشنه است ،

 

آسمان گاه ابری و دلگرفته است ،

 

لحظه ها همیشه آرام نیست ، گاه بی صدا و گاه به رنگ غروب در یک هوای ابریست!

 

اگر میخواهی در کمین غمهای روزگار نباشی ، دلت را به خدا بسپار ، زیرا اوست

 

مهربانترین مهربانها  ، دلت همیشه با او باشد ، دیگر نه غمی داری و نه لحظه تلخی،

 

آن لحظه است که دلت همیشه در پناه حضرت عشق است ....

 

دکلمه متن بالا

 


 

 

 

همه هستی ام تویی

 

 

 عزیز دلم تویی ، مهربانم، همه هستی ام تویی !


عشق من تویی ، گل من، همه زندگی ام تویی!

 

تویی زیباترین گل در  میان تمام گلها در گلستان باغ زندگی

 

تویی درخشانترین ستاره در میان تمام کهکشانها در آسمان زندگی

 

همدم من تویی ، بهترینم ، شیرینی لحظه هایم تویی!


همنفسم تویی ، زیباترینم، فرشته قلبم تویی!

 

تویی لایق یک قلب بی ریا مثل قلب پاکت...

 

تویی سرچشمه همه خوبیها مثل قلبت که مانند دریاییست پر از محبت و مهربانی!


همسفرمن تویی ، ای همیشه ماندنی ، آرزوی همیشه من تویی!

 

همزبان من تویی ، ای تو که با درد دلهای عاشقانه ات مرا به رویاها میبری!


همسفر با من بمان ، تنها نگذار مرا !


اسیر کن مرا در قلبت ، هیچگاه رها نکن مرا !


همسفر مرا دوست داشته باش ، عاشقم کن ، در حسرت عشقت نگذار مرا !


عزیز دلم تویی ، فدای قلب مهربانت ، همه هستی ام تویی!


همسفر ، همنفست دلش همیشه با تو است ، همنفس ، همسفرت تا آخر

 

 راه زندگی با تو است !


ای همیشه یارم تویی عشق ماندگارم ..

 

 عزیز دلم تویی ، گل من، همه زندگی ام تویی!.............

 

 

دکلمه متن بالا

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط : اميد غلامی
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
مرحم باش برای دل خسته ام

مرحم باش برای دل خسته ام 

 

 

نسوزان قلبم را ، تو که قلبم را به آتش کشیدی !

مگر قلبم چه گناهی کرده است که اینگونه باید در عذاب تو باشد!

مرحمی باش برای این دل خسته ،امیدی باش برای این قلب دلشکسته!

چرا میسوزانی قلبی که تو را دیوانه وار دوست دارد ، چرا شکنجه میدهی قلبی که

آرزویش خوشبختی تو است!

چرا با قلبم بازی میکنی قلبی که عاشق تو است ، چرا دلم را میشکنی ، دلی که به

انتظار رسیدن به تو است !

گناه من چیست عزیزم ، چرا مرا عاشق کردی و خودت را از عشق خسته !

من به امید همزبانی و همدلی با تو آغاز کردم ، چرا آن آغاز را به پایان رساندی

مرحم زخم کهنه قلبم باش ، این زخم را زخمی تر نکن ، این دل شکسته را خرد خرد

نکن!

بگذار قطعه ای از این قلب در سینه ام بماند ، مرحم دردم باش ، خیلی خسته ام ،

مرحم دل خسته ام باش !

چشمهایم را به تو دادم تا عاشقانه به آن خیره شوی نه اینکه لحظه به لحظه اشکم را

درآوری ! قلبم را به تو دادم که به آن عشق بورزی ، محبت کنی ، نه اینکه آن را

بسوزانی و بعد بی خیال از آن بگذری !

مرا پریشان نکن ، من صبر و طاقتی ندارم ، بی گناهم به خدا هیچ راهی ندارم!

چرا باید اینگونه مرا غمگین کنی ، چرا باید اینگونه مرا از خودت دلگیر کنی !

مرحم باش برای دل خسته ام ، آرام کن مرا از این حال و هوای ابری و دلگرفته ام!

خستگی زندگی را از تنم رها کن ، نه اینکه مرا از این که خسته ام خسته تر کن!

نسوزان قلبم را ، تو که مرا نابود کردی ، چه میخواهی از من ، من که در راه عشقت

جانم را نیز فدایت کرده ام .... سرپناهی باش برای دل عاشقم ، مرحمی باش برای دل

خسته ام ....

 

  

                              دکلمه متن بالا (با صدای خودم )

 

 

روشنایی نزدیک است

 

راهی که باید برویم را رفتیم ، اشکهایی که باید از غم دلتنگی و دوری میریختیم ،

 

راریختیم ، سختی هایی که باید در لحظه های عاشقی میکشیدیم ، را کشیدیم ، هنوز هم راه نفسگیری تا پایان مانده است !

هر چه بود از تاریکی گذشتیم ، عاشق ماندیم و عاشقانه به پای هم نشستیم!

روشنایی نزدیک است عزیزم ، آن کلبه دور خانه عشق است !

همین که دستت را در دستانم گذاشتی ، همین که پا به پای من تا اینجا آمدی نشان

دادی که مرا دوست داری !

من نیز روشنایی را دوست دارم ، زیرا آنجا لحظه ایست که تو را در آغوشم میفشارم و با تمام وجود با آرامش میگویم که دوستت دارم !

چیزی تا پایان راه نمانده ، هنوز باید چند فصل دیگر را به عشق هم سر کنیم !

هنوز باید برگها از درختان بریزد تا به انتظارت در یک عصر پاییزی بنشینم ، هنوز باید باران ببارد تا به یادت در زیر آن قدم بزنم ، هنوز باید درختان شکوفه کنند تا به عشقت گلها را بچینم و هنوز باید با هم در کنار آن آبشار خیالی عکسمان را در آغوش هم نقاشی کنیم!

کاش این نقاشی حقیقتی بود از آن روشنایی که به انتظار رسیدن به آن ، لحظه شماری میکنیم !

تمام امیدم آنجاست که روشنایی پیداست آنجا که نوری است ، آغاز یک راه دوری است که برای رسیدن به آن تو را تا اینجا در قلب خود نگه داشته ام ، و عاشقانه با تو مانده ام گرچه سوخته ام ، اما با همه این غم ها ساخته ام !

غم دلتنگی ات ، غم دوری ات ، ای وای از غم جدایی ات !

روشنایی نزدیک است عزیزم ، رسیدن به روشنایی ، پایان دلتنگیهاست ...

 

 

دکلمه متن بالا ( با صدای خودم )

 

 

 

       لحظه ای شیرین 

 



خیلی آرامم ،از اینکه در کنارمی خوشحالم !

اینک که دستان گرمت درون دستهای من است ، سرت بر روی شانه های من است

شاید چشمهای خیسم را نبینی اما میتوانی حس کنی که شانه هایت خیس است!

من نیز مثل تو از فردا میترسم ، من نیز مثل تو میترسم تو را از دست بدهم و تنها

خاطرات در کنار هم بودن بر جا بماند ! خاطره هایی که یاد آنها مرا دیوانه میکند!

اینک که در آغوش مهربانت هستم ، خیلی آرامم ، کاش ثانیه ها در همین لحظه که تو در کنارمی بایستد حتی یک ثانیه نیز جلو نرود !

این لحظه را برای همیشه و تا ابد میخواهم ، تو را از همین لحظه و برای همیشه

میخواهم .....

حتی فکر اینکه یک لحظه نیز بدون تو باشم مرا پریشان میکند !

نه عزیزم بدون تو هرگز ! بدون تو نه مهتاب برایم نورانیست و نه خورشید برایم

آفتابیست!

نه ستاره ای در آسمان قلبم میدرخشد و نه بارانی در کویر دلم می بارد !

سخت است بی تو بودن ، تلخ است دور از تو بودن ، محال است بی تو نفس کشیدن!

با تو نفس کشیدن ، در این ثانیه ، در این لحظه که در کنارمی شیرین است ، چقدر این لحظه زیباست ، خاطره ایست به یادماندنی !

کاش امروز همان فردای ما بود ، کاش امروز که تو در کنارمی همان لحظه آخر

زندگی ام بود ! دلم میخواهد این لحظه بمیرم ، تا از عشق تو مرده باشم تا در آغوش تو از این دنیا رفته باشم !

نرو از کنارم ، سرت را بگذار بر روی شانه هایم ، بگو هر چه دل تنگت میخواهد !

میدانم که دلتنگی ، میدانم که دلت همیشه با من است ، به من امید بده تا با امید تو

عاشقانه زندگی کنم !

با تو بودن را از امروز تا لحظه مرگ میخواهم ، بی تو بودن را هیچگاه ، حتی یک لحظه

نیز باور ندارم !

خیلی آرامم ، از اینکه در کنارمی شادابم

 

  دکلمه متن بالا-          

http://www.crazyminimum.com/members/register.php?ref=shahvar22


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط : اميد غلامی
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
لحظه های بی مروت

 لحظه های بی مروت

 

 لحظه های بی مروت:

 آه که چقدر سخت است لحظه های دور از تو بودن ....

 

آه که چقدر تلخ است بی تو بودن....

 

گاهی از این زندگی خسته میشوم ، گاهی نیز از عشق دلشکسته میشوم !

 

گاهی در گوشه ای تنها مینشینم و اشک میریزم ، گاهی نیز عکسهایت را در آغوش

 

میگیرم و از دلتنگی ات گریه میکنم ....

 

این است رسم عشق ، چقدر دردناک است این لحظه های عاشقی...

 

پشیمانم از اینکه عاشقم ، پشیمانم از اینکه در دام عشق گرفتارم ....

 

کاش که عاشق نمیشدم ، تنهایی دوای درد من است...

 

دلم نمی آید رهایت کنم ، حالا که عاشقت هستم دلم نمیخواهد

 

 قلب مهربانت را بشکنم!

 

گرچه من از کرده خویش پشیمانم ، اما چون با تو هستم خوشبخت ترینم !

 

آنقدر دوستت دارم که دلم نمیخواهد بگویم که فراموشم کن !

 

آه که چقدر این لحظه ها نفسگیر است ، آه که چقدر این قلب بی گناهم

 

پریشان است!

 

از امروز میترسم که از من دور شوی ، از فردا میترسم که تو را از دست بدهم ، به چه

 

امیدی با تو باشم ای بهترینم؟

 

این سرنوشت و روزگار بی وفا با قلب من نمیسازد میدانم اگر با تو باشم فردا که

 

رسید حال و هوای من از امروز دلگیرتر است!

 

آه که چقدر این لحظه ها بی مروت است !

 

قلب من بی طاقت است ، چشمهایم دیگر اشکی ندارند برای ریختن !<